خاطرات(به دنیا اومدن عسلم)
سلام عزیز دلم عسلم تقریبا پس از یک سال میخوام تمام خاطرات این یک سال رو بنویسم که چه اتفاقاتی برای ما و تو افتاده اتفاقات تلخ و شیرین 1)به دنیا اومدنت جمعه قبل از عمل از خونه مامانم اینا برگشتم البته با مامان و باباو سیما که همه وسایلی رو که برات گرفته بودیم آوردیم خونه که برا به دنیا اومدنت آماده باشیم البته خبری از اومدنت نبود چون چهارشنبه که رفته بودیم دکتر گفت باید الان بیمارستان بودی دختر اینجا چیکار میکنی ولی من می خواستم طبیعی به دنیا بیایی دکتر گفت تا 4 الی 5 روز دیگه میتونی منتظر باشی بیشتر از اون دیر نکن یه سونو هم نوشت که رفتم آخرین سونو. شنبه که بیدار شدم احساس میکردم کم تکون میخوری عمه نسرین گفت یه چیز شیرین بخور درا...





